یادمان باشد...

یادمان باشد از امروز ، خطایی نكنیم

گر كه در خویش شكستیم ، صدایی نكنیم


پر پروانه شكستن هنر انسان نیست

گر شكستیم ، زغفلت من و مایی نكنیم


یادمان باشد اگر شاخه گلی راچیدیم

وقت پرپر شدنش ، ساز و نوایی نكنیم


یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سرو پایی نكنیم

جند کلمه...

نمی خواهم چنان بی نیاز باشم

که تصور کنم

خود به تنهایی می توانم راه را در پیش گیرم

یا چنان ازاد که نیازی نداشته باشم

تا زندگی را با دیگری تقسیم کنم

و نمی خواهم چنان بر خود مسلط باشم

که نگویم

خواهان توام

نیازمند توام

وهمیشه دوستت دارم.

می خواهم برگردم...

می خواهم برگردم به روزهای کودکی . . .

آن زمان ها که . . .

پدر تنها قهرمان بود

عشق تنها در آغوش مادر خلاصه می شد

بالاترین نقطه زمین شانه های پدر بود

بدترین دشمنانم ، خواهر و برادر خودم بودند

تنها دردم زانوهای زخمی ام بودند

تنها چیزی که می شکست اسباب بازی هایم بود

تاقیامت قهر می کردیم و فردا قیامت می شد

و معنای خداحافظی ، تا فردا بود ...


به هر چیزی نخند...

نخند !

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب ، نخند.

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری ، نخند.

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ای کوتاه معطلت کند ، نخند.

به دست پدرت . . .

به جارو کردن مادرت . . .

به همسایه ای که هر صبح نان سنگگ می گیرد. . .

به رفتگری که در گرمای تیرماه کلاه پشمی به سر دارد . . .

به راننده آژانسی که چرت می زند . . .

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و در کوچه ها جار می زند. . .

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد. . .

به پارگی جوراب کسی در مجلسی . . .

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان . . .

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده . . .

به مردی که در خیابان شلوغ چرخش پنچر شده . . .

به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد. . .

به هول شدن همکلاسیت پای تخته . . .

به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای را پر کنی . . .  
.
.

نخند ، نخند ، که دنیا ارزشش را ندارد که تو به خرد ترین رفتارهای نابجای آدم ها بخندی!!

که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند !!!آدم هایی که هرکدام برای خود و خانواده ای همه چیز و همه کسند!آدم هایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند ، بار می برند ، بی خوابی می کشند ، کهنه می پوشند ، جار می زنند ، سرما و گرما می کشند و گاهی خجالت هم می کشند . . . خیلی ساده است ولی دقت کنید ، فکر کنید به آنچه انجام می دهید :

 «خدایا !! نکند آنچه را که می شکنیم ، دل باشد »

بودا

یک روز صبحٰ بودا در میان مریدانش نشسته بود که مردی به انها نزدیک شد.
--
--پرسید: خدا وجود دارد؟
--
--بودا پاسخ داد: بلهٰ خدا وجود دارد.
--
--پس از نهار ٰ مردی دیگر ظاهر شد.
--
--پرسید: خدا وجود دارد؟
--
--بودا پاسخ داد نه خدا وجو ندارد
--
--عصر همان روز مرد سومی همین پرسش را از بودا کرد وپاسخ او این بود:
--
--باید خودت تصمیم بگیری.
--
--یکی از مریدان گفت: استاد: این که نابخردانه است.چگونه ممکن است به یک پرسش سه پاسخ متفاوت بدهید؟
--
--یگانه روشنیده پاسخ داد: چون اشخاصی متفاوت بودن

نامه های بچه ها به خدا

خدای عزیز

1-تو نمی توانی کاری کنی کلیسا جذاب تر شود؟مثلاپخش چند فیلم ویدئویی چه طور است؟

                                               فقط می خواهم کمکی کرده باشم

2-من در یک شهر مذهبی زندگی می کنم.البته میدانم که تو این را میدانی چون قبلا این شهر را دیده ای .  میخواهم بدانم شهر نیویورک را اشتباهی به وجود آورده ای؟ 

3-تو چه کسی را عبادت میکنی؟اگر عبادت نمی کنی فکر میکنی بتوانی به من هم اجازه بدهی از انجام این کار خلاص بشوم؟

4-چطوری؟شنیده ام سرما خورده ای.نگران نباش.ما آدم ها داریم روی دارویی برای معالجه ی این بیمار کار میکنیم.

5-من به تو احساس نزدیکی میکنم.ما مثل اعضای یک خانواده هستیم.شاید بتوانیم با ازدواج این پیوند را محکم تر کنیم.

6-چه احساسی داری از اینکه بزرگترین و بهترین پدر در تمام آمریکا هستی؟باید روز پدر به تو خیلی خوش بگذرد.

7-خانم و آقای خدا

خانواده ی شما چه جوری است؟عیسی بچه ی بزرگ خانواده است؟

8-تو ریاضی را اختراع کردیتا حیوانات کشتی نوح را بشماری؟هنوز هم به آن احتیاج داری؟

9-به خداوند و تمام کسانی که دارند به حرفهایم گوش می کنند،کاری کن که مدرسه فقط یک ساعت در روز شود.

10-تو همان طور که مردها وزن ها را ساختی مدادها و خودکارها را هم ساختی؟من فکر کنم مدادها و خودکارها بهتر با هم کنار می آیندو دوست میشوند.

صورت حساب

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد.

مادر که در حال آشپزی بود،دستهایش را با حوله تمیز کردو نوشته ی کاغذ را با صدای بلند خواند.

او نوشته بود:

                                      صورت حساب

کوتاه کردن چمن باغچه:5دلار

مراقبت از برادر کوچکترم:2دلار

نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم:3دلار

بیرون بردن زباله:1دلار

جمع بدهی شما به من :12دلار

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش رامرور کردو سپس قلم را برداشت و پشت

برگه ی صورت حساب این را نوشت:


بابت نه ماه باردای که در وجودم رشد کردی ،هیچ.

بابت تمام شب هایی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم،هیچ.

بابت تمام زحمت هایی که در این چند سال کشیدم تا تو بزگ شوی، هیچ.

بابت غذا واسباب بازی هایت و نظافت،هیچ.

واگر تو اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو، هیچ است!

وقتی پسر آنچه را که مادر نوشته بود خواند،چشمانش پر از اشک شد و در حالیکه به مادرش نگاه میکرد گفت:

                                     (( مامان دوستت دارم))

آنگاه قلم را برداشت و زیر کاغذ نوشت قبلا به طور کامل حساب شده است.


قابل توجه اونایی که فکر می کنند ارزش واقعی دوست داشتن با پول محاسبه می شود:

جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!

مادر متوجه نشد که پسر دارد سرش را کلاه می گذارد.جمع بدهی 11دلار میشد نه 12دلار...




می خواهم کودک باشم  

بدین وسیله  من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم و مسئوایت یک بچه ی 8 ساله را قبول میکنم!

میخواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک هتل 5ستاره است.

میخواهم فکر کنم که شکلات از پول بهتر است،چون می توانم ان را بخورم.

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.

می خواهم درون یک چاله ی آب ،بازی کنموبادبادک خود را در هواپرواز دهم.

می خواهم به گذشته برگردم،وقتی همه چیز ساده بود،وقتی داشتم رنگ ها را،جدول ضرب را وشعرهای

کودکانه رایاد می گرفتم،وقتی نمیدانستم که چه چیزهایی نمیدانم و هیچ اهمیتی هم نمیدادم.

می خواهم فکر کنم دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوبند.

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم.

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده ی خود برگردم.

نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک ادری، خبرهای ناراحت کننده،صورتحساب وجریمه و...

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،به یک کلمه ی محبت آمیز،به عدالت،به صلح،به فرشتگان،به

باران،به...

این دسته چک،کلید ماشین،کارت های اعتباری و بقیه ی مدارک من؛همه ی آنها مال شما. 

                                           من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم.     

دوستت دارم

زن وشوهر جوانی سوار بر متورسکلت در دل شب می راندند.

آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند...

زن جوان :یواشتر برو من می ترسم.

مرد جوان:نه ،اینجوری خیلی بهتره.

زن جوان :عزیزم خواهش میکنم من خیلی می ترسم.

مرد جوان:خوب،اما اول باید بگی دوستم داری!

زن جوان:دوستت دارم؛حالا میشه یواش تر برونی؟

مرد جوان :مرا محکم بگیر.

زن جوان:خوب،حالا میشه یواش تر برونی.

مرد جوان:باشه به شرط اینکه کلاه کاست مرا برداری و روی سرت بگذاری؛آخه نمیتونم راحت برونم اذیتم می کنه. . . .

روز بعد روزنامه ها نوشتند:برخورد یک متور سیکلت با دیوار ساختمانی حادثه آفرید.

در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز متور سیکلت رخ داد.

یکی از دو سرنشین زنده مانده و دیگری در گذشت...

مرد جوان از خراب شدن ترمز آگاهی یافته بود اما بدون آنکه همسرش را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود

را بر سر وی گذاشت و خواست برای آخرین بار جمله ی دوست دارم را از زبان او بشنود وخودش رفت تا او زنده بماند.

فرشته ی کودک

کودکی که آماده ی تولد بود،نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند شما فردا مرا به زمین می فرستیداما من به

این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا برم؟ خداوند پاسخ داد:ازمیان بسیاری از

فرشتگان من یکی را برای تودر نظر گرفته ام.او در انتظارتوست و از تو نگهداری خواهد کرد. اما کودک هنوز

مطمئن نبود که می خواهد برودیا نه. -اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم واینها برای

شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد:فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد.

تو عشق او را احساس خواهی کردوشاد خواهی بود. کودک ادامه داد:من چطور میتوانم بفهمم مردم چه

می گویندوقتی زبان آنها را نمی دانم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت:فرشته ی زیبای تو،زیباترین و شیرین ترین

واژه هایی را که ممکن است بشنوی،در گوش تو زمزمه خواهد کردوبا دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که

چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟ خداوند برای این

سوال هم پاسخی داد:فرشته ات دستهایت راکنار هم می گذاردو به تو یاد می دهدکه چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید:شنیده ام در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند.چه کسی از من

محافظت خواهد کرد؟ -فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با

نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم،ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند

زد و گفت:فرشته ات همیشه درباره ی من با توصحبت خواهد کردوبه تو راه بازگشت نزد مرا خواهد

آموخت؛گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود. در آن هنگام بهشت آرام بود،اما صداهایی از زمین شنیده

میشد. کودک می دانست که به زودی سفرش را باید آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا

پرسید:خدایا!اگر من باید همین حالا بروم،لطفا نام فرشته ام را به من بگویید. خداوند شانه ی او را نوازش کرد

وپاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی ندارد.می توانی او را مادر صدا کنی.

                                    

زندگی

عمررادریاب،زندگی قصه ی مرد یخ فروشی است که

از او پرسیدند:فروختی؟

گفت:نخریدند تمام شد.



                شعر

زندگي ، سبزترين آيه ، در انديشه برگ

زندگي ، خاطر دريايي يک قطره ، در آرامش رود

زندگي ، حس شکوفايي يک مزرعه ، در باور بذر

زندگي ، باور درياست در انديشه ماهي ، در تنگ

زندگي ، ترجمه روشن خاک است ، در آيينه عشق

زندگي ، فهم نفهميدن هاست

زندگي ، پنجره اي باز، به دنياي وجود

تا که اين پنجره باز است ، جهاني با ماست

آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست

فرصت بازي اين پنجره را دريابيم

در نبنديم به نور ، در نبنديم به آرامش پر مهر نسيم

پرده از ساحت دل برگيريم

رو به اين پنجره، با شوق، سلامي بکنيم

زندگي ، رسم پذيرايي از تقدير است

وزن خوشبختي من ، وزن رضايتمندي ست

زندگي ، شايد شعر پدرم بود که خواند

چاي مادر ، که مرا گرم نمود

نان خواهر ، که به ماهي ها داد

زندگي شايد آن لبخندي ست ، که دريغش کرديم

زندگي زمزمه پاک حيات ست ، ميان دو سکوت

زندگي ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهايي ست

من دلم مي خواهد قدر اين خاطره را دريابيم


.


            




کلینیک خدا...

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگیم را انجام دهم ،فهمیدم که بیمارم...

آنجا فشار خونم را گرفتنند ،معلوم شد لطافتم پایین آمده .

زمانی که دمای بدنم را سنجیدند،دماسنج درجه ی اضراب را نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان دادکه به چندین گذرگاه مهربانی نیاز دارم.

غرور، سرخرگ هایم را مسدود کرده بود وآنها دیگر نمیتوانستند به قلب خالیم خون برسانند .

به بخش ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آن ها را در آغوش  بگیرم .

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم...

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم چون نمیتوانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی شکایت کردم معلوم شد که صدای خدا را آنگاه که

(در طول روز با من سخن می گوید)نمیشنوم....وخدای مهربان ،برای همه ی این مشکلات به من

مشاوره ی رای گان داد به شکرا نه اش تصمیم گرف تم از این پس ،تنها از دارو هایی که او برایم تجویز

کرده است استفاده کنم،وآن را به شما هم بگویم ؛شما هم مثل من باشید .

من باید:

-هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم .

-قبل از رفتن به مدرسه و دانشگاه و... یک قاشق آرامش بخورم و یک فنجان برادری ویک لیوان

فروتنی بنوشم .

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم.

قالی بزرگی است زندگی...

هر هزار سال‌ يك‌ بار فرشته‌ها قالي‌ جهان‌ را در هفت‌ آسمان‌ مي‌تكانند،

تا گرد و خاك‌ هزار ساله‌اش‌ بريزد و هر بار با خود مي‌گويند:

اين‌ نيست‌ قالي‌اي‌ كه‌ قرار بود انسان‌ ببافد، اين‌ فرش‌ فاجعه‌ است ...

با زمينه‌ سرخ‌ خون‌ و حاشيه‌هاي‌ كبود معصيت، با طرح‌هاي‌ گناه‌

و نقش‌ برجسته‌هاي‌ ستم. فرشته‌ها گريه‌ مي‌كنند و قالي‌ آدم‌ را مي‌تكانندو

دوباره‌ با اندوه‌ بر زمين‌ پهنش‌ مي‌كنند. رنگ‌ در رنگ، گره‌ در گره،

نقش‌ در نقش. قالي‌ بزرگي‌ است‌ زندگي‌ كه‌ تو مي‌بافي‌ و من‌ مي‌بافم‌ و

 او مي‌بافد. همه‌ بافنده‌ايم. مي‌بافيم‌ و نقش‌ مي‌زنيم، مي‌بافيم‌ و رج‌ به‌ رج‌

بالا مي‌بريم، مي‌بافيم‌ و مي‌گستريم. دار اين‌ جهان‌ را خدا برپا كرد.

و خدا بود كه‌ فرمود: ببافيد، و آدم‌ نخستين‌ گره‌ را بر پود زندگي‌ زد.

و هر كه‌ آمد، گره‌اي‌ تازه‌ زد و رنگي‌ ريخت‌ و طرحي‌ بافت.

و چنين‌ شد كه‌ قالي‌ آدمي‌ رنگ‌رنگ‌ شد. آميزه‌اي‌ از زيبا و نازيبا.

سايه‌ روشني‌ از گناه‌ و صواب. گره‌ تو هم‌ بر اين‌ قالي‌ خواهد ماند.

طرح‌ و نقشت‌ نيز. و هزارها سال‌ بعد، آدميان‌ بر فرشي‌ خواهند زيست‌

كه‌ گوشه‌اي‌ از آن‌ را تو بافته‌اي. كاش‌ گوشه‌اي‌ را كه‌ سهم‌ توست،
زيباتر ببافي. "عرفان نظرآهاری"

Dance of life

پنجره ی اتاق اتاق من رو به کوچه ی خوشبخت باز می شود آدم های کوچه ی

خوشبخت هر روز از کنار هم می گذرندوبا لبخندی زرد بر لبان خاکستریشان به

هم سلام کاغذی می دهند صبحگاهان خورشید بزگ کاغذی از پشت خانه های

کاغذی مردم کوچه ی خوشبخت طلوع می کند. مردم کوچه ی خوشبخت هر روز

پرندگان مرده را جمع می کنند وپرندگان قشنگ کاغذی را به درختان کاغذ کوچه

ی خوشبخت می آویزند. مردم کوچه ی خوشبخت هر روز در ظرف کاغذی

غذایشان را می گذارند. وشامگاهان با آسودگی کاغذی به خانه های کاغذیشان

باز می گردند. مردم کوچه ی کوچه ی خوشبخت با دل های کاغذی عشق های

کاغذی می ورزند!!!