خانه ای باید ساخت...

دیرگاهیست که دلم بیمار است

چاره ای باید کرد

خانه ای باید ساخت

خانه ای که ، ندهد بوی کسی

دور باشد از این شهر شلوغ

امتدادش برسد پیش خدا

سفره ای باشد و نانی

تا رَود از یاد بی شرمی روزگاران

که در آن خانه ، نفسی تازه کنی

همنشینت گل

که دهد بوی خدا

تا که آزاد شوی از این شهر شلوغ

خانه ای باید ساخت ......


قلب من

قلب من

قالی خداست

تاروپودش پر از فرشته هاست

پهن کرده او دل مرا

در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب

برق می زند

قالی قشنگ و نو نوار من

از تلاش آفتاب


شب که می شود، خدا

روی قالی دلم

راه می رود

ذوق می کنم، گریه می کنم

اشک من ستاره می شود

هر ستاره ای به سمت ماه می رود

یک شبی حواس من نبود

ریخت روی قالی دلم

شیشه ای مرکّب سیاه

سال هاست مانده جای آن

جای لکه های اشتباه


ای خدا به من بگو

لکه های چرک مرده را کجا

خاک می کنند؟

از میان تاروپود قلب

جای جوهر گناه را چطور

پاک می کنند؟

آه

از این همه گناه و اشتباه

آه نام دیر تو است

آه بال می زند به سوی تو

کبوتر تو است


قلب من دوباره تند تند می زند

مثل اینکه باز هم خدا

روی قالی دلم، قدم گذاشته

در میان رشته های نازک دلم

نقش یک درخت و یک پرنده کاشته

قلب من چقدر قیمتی است

چون که قالی ظریف و دست باف اوست

این پرنده ای که لای تاروپود آن نشسته است

هدهد است

می پرد به سوی قله های قاف دوست...^

منبع:کتاب «روی تخته سیاه جهان باگچ نور بنویس» عرفان نظر اهاری


دلم

امروز

چشمم را که وا کردم

فهمیدم

دلم بیشتر برای خودم تنگ شده است ...................


قایق

صبر کن سهراب!   

گفته بودی : " قایقی خواهم ساخت؛

دور خواهم شد ازین شهر غریب..."

قایقت جا دارد ؟!

من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم...

ادم

نامت چه بود؟
آدم

فرزند؟
من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت

محل تولد؟
بهشت پاك

اینك محل سكونت؟
زمین خاك

آن چیست بر گرده نهادی؟
امانت است 

قدت؟
روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك

اعضاء خانواده؟
حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك

روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق

رنگت؟
اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه

چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان

وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم در هوای دوست ... نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك

جنست ؟
نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا

شغلت ؟
در كار كشت امیدم

شاكی تو ؟
خدا

نام وكیل ؟
آن هم خدا

جرمت؟
یك سیب از درخت وسوسه

تنها همین ؟
همین
!!!!
حكمت؟
تبعید در زمین

همدست در گناه؟
حوای آشنا

ترسیده ای؟
كمی

ز چه؟
كه شوم اسیر خاك

آیا كسی به ملاقاتت آمده؟
بلی

كه؟
گاهی فقط خدا 

داری گلایه ای؟
دیگر گلایه نه؟، ولی...

ولی چه ؟
حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟

دلتنگ گشته ای ؟
زیاد

برای كه؟
تنها خدا 


آورده ای سند؟
بلی 

چه 
؟دو قطره اشك 

داری تو ضامنی؟
 بلی


چه کسی ؟
 تنها كسم خدا

در آ خرین دفاع؟
می خوانمش  چنان كهاجابت كند دعا 

تنبیه

برای اینکه دفتر نقاشیش سفید بود

معلم تنبیه اش کرد

غافل از اینکه پسرک فقط خدایی رو کشیده بود که

همه می گفتند دیدنی نیست!

چه قدر خنده داره....


چقدر خنده داره که
یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست
ولی ۹۰ دقیقه بازی فوتبال مثل باد میگذره

چقدر خنده داره که
صد هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه
اما وقتی با همون پول خرید میریم مبلغ ناچیزیه

چقدر خنده داره که
یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد
اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره

چقدر خنده داره که
وقتی میخوایم عبادت و دعا کنیم ، چیزی یادمون نمیاد که بگیم
اما وقتی میخوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم

چقدر خنده داره که
خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته
اما خوندن صد سطر از پرفروش ترین کتاب رمان دنیا آسونه

چقدر خنده داره که
برای عبادت و کارهای مذهبی وقت کافی در برنامه روزمره پیدا نمیکنیم
اما بقیه برنامه ها رو سعی میکنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام دهیم

چقدر خنده داره
شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور میکنیم
اما سخنان قرآن رو به سختی باور میکنیم

چقدر خنده داره
همه مردم میخوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد داشته باشند
و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت بروند

چقدر خنده داره …….اینطور نیست ؟
دارید میخندید ؟ ……….دارید فکر میکنید ؟
این حرفها رو به گوش بقیه هم برسونید
و از خداوند سپاسگزار باشیم . که او خدای دوست داشتنیست

سادگی

سادگی رامن از نهان یک ستاره آموختم
پیش از طلوع شکوفه بود شاید
با یاد یک بعدازظهر قدیمی
آن قدر ترانه خواندم
تاتمام کبوتران جهان
شاعر شدند..

سادگی را من از خواب یک پرنده
در سایه ی پرنده یی دیگر آموختم.
باد بوی خاص زیارت می داد
ومن گذشته ی پیش از تولد خویش را می دیدم.
ملائکی شگفت
مرا به آسمان می بردند
یک سلول سبز
در حلقه ی تقدیرش می گریست

و از آنجا

آدمی... تنهایی عظیم را تجربه کرد... 

دوستی کفش ها!

'چه دوستی پاکی دارند کفشها...

 هرکدام که گم شوند..

آن یکی را آواره خودش میکند...(مرحوم حسین پناهی)

آدما

گذشت اون وقتایی که آدما همدیگرو دور می زدن


الان دیگه از روی هم رد می شن

لعنت بر من!

لعنت برمن!


 باران  می بارد!


بازهم دل خدا را شکسته ام!!!!!

(شیوا رمضانی)