سیب

توبه من خندیدی وندانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم!

باغبان از پی من تند دودید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

ومن اندیشه کنان

غرق این پندارم

خانه ی کوچک ما سیب نداشت!!!

شهر خاموش

شهر خاموش من ! آن روح بهارانت کو؟

شور و شیدایی انبوه هزارانت کو ؟

می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان

نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو ؟

کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن

شیهه ی اسب و هیاهوی اسبانت کو؟

زیر سر نیزه تاتار چه حالی داری ؟

دل پولادوش شیر شکارانت کو؟

سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند

نعره و عربده باده گسارانت کو ؟

چهره ها در هم و دل ها همه بیگانه زهم

روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟

آسمانت همه جا سقف یکی زندان است

روشنای سحر این شب تارانت کو ؟


( شفیعی کدکنی )

 

يكي هم اين حرف و زد : 
چرا امروز كه از همه جا صداي دعا و مداحي بلند است و تلويزيون تمام وقت تبليغات ديني پخش ميكند ،

در جامعه احساس امنيت وجود ندارد .

دليلش روشن است ، ايمان وجود دارد ولي با لباس ظلم پوشانده شده است .

و در ادامه . . . . .

گفتم اي جنگل پير تازگي ها چه خبر ؟

پوزخندي زد و گفت : هيچ ! كابوس تبر .

جملات زیبا

1- تمام مزرعه را مترسک ها خوردند . . .  بیچاره کلاغ ها که زیر بار تهمت سیاه شدند .

2- حقیقت چند پیراهن بیشتر از قانون پاره کرده است .

3- کسی که یک بار رفته ، اگر هم برگردد ، یادت باشه که دیگه راه رفتن رو یاد گرفته.

4- تیغ روزگار طوری شاهرگ کلامم رو بریده که سکوتم بند نمی آید.

5- قلبش را نشانه گرفتم . . . تیرم به سنگ خورد.

6- خدایا من ترک تحصیل کرده ام ، اینقدر ازم امتحان نگیر.

7- رفتار خیلی از آدم ها تابلوست ، ولی دوزار ارزش هنری ندارن.

8- نهنگی برای خودکشی به ساحل زد ، کمی آنطرف تر انسانی به دریا.

9- زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین      تا آسمان.

10- رد پای دزد دهکده بر روی برف ، چقدر شبیه چکمه های کدخداست.

11- این روزها نوازنده ی خوبی شده ام ، دلم شور میزند ، چشمانم تار .

12- تو به رقص بادبادک می خندی و من به خنده ی تو . . . می بینی ؟  شادی هایمان همیشه به نخی بند است.

lمعلم

دوران دبستان هنگامي كه معلم خواست در گوشم بزند گفت:

عينكت را بردار .

از آنجا بود كه فهميدم در اين ديار مال بر جان ارزش بيشتري دارد.


به معلم هاي عزيز برنخوره !!

آدمک

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک ساده نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند...



سلامتی اون پسری که 10سالش بود

باباش زد تو گوشش

هیچی نگفت

20سالش شد باباش زد توگوشش

هیچی نگفت

30سالش شد

باباش زد تو گوشش

زد زیر گریه

باباش گفت :چرا گریه می کنی؟

گفت:آخه اون وقتا دستت نمی لرزید



هذیان شبانه...

سوهان می کشم به گوشه های ناخنم


تا کجی ها و شکستگی های ریز اطراف گم شوند از صورت دستانم...

قلم می کشم بر تن سپید این صفحه ها


تا سیاهی های شکسته دلم هم گم شود از صورت روحم...

قلم می دود و من در پی اش! نوشتن چه خوب آرامم می کند و سیل دنبالم می کند

انگشت به دهان می برم و می مَکَم گوشه های تازه صاف

شده را که با طعم سیل نمکین شده...

چه زیبایی یکدست و ناهمگونی دارند،

و چه طعم گس نامانوسی!

از دویدن خسته ام، و از آرزوی آرامش


زمین می گذارمش...


تا شبی دیگر و نبردی دیگر..................................

http://banoyeabi.persiangig.com/lovely/390910_2169402134603_1833222368_1372813_1648561085_n.jpg

شعر

چای با طعم خدا


این سماور جوش است

پس چرا می گفتی

دیگر این خاموش است

باز لبخند بزن

قوری قلبت را

زودتر بند بزن

توی آن 

مهربانی دم کن

بعدبگذار که آرام آرام

چای تو دم بکشد

شعله اش را کم کن

       ****

دستهایت:

سینی نقره ی نور

اشکهایم:

استکان های بلور

کاش

استکان هایم را

توی سینی خودت می چیدی

کاشکی اشک مرا می دیدی

خنده هایت قند است

چای هم آماده است

چای باطعم خدا

بوی آن  پیچیده

از دلت تا همه جا

      *****

پاشو مهمان عزیز

توی فنجان دلم

چایی داغ بریز

                       (عرفان نظر آهاری)