راز ماندن

کوه پرسید ز رود زیر این سقف کبود راز ماندن در چیست؟

گفت:در رفتن من

کوه پرسید :و من ؟

گفت در ماندن تو

بلبلی گفت:و من؟

خنده ای کرد و گفت :در غزل خوانی تو!

آه از آن آبادی که در آن کوه رودرود مرداب شود و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان 

ببردونخواند دیگرمن وتو بلبل و کوه رودیم راز ماندن جز در خواندن من ماندن تو رفتن یاران

 سفرکرده مان نیست بدان...

 

این طور زندگی کنید

طوری کار کنید که انگار نیازی به پول ندارید...

طوری عشق به ورزید که انگار هرگز آزرده نشده اید...

طوری شادمانی کنید که انگار هیچ کس شمارا نمی بیند...

طوری آواز بخوانید که انگار هیچ کس صدای شمارانمی شنوند...

وبالاخره طوری زندگی کنید که انگار زمین بهشت است...

 

 

مدادرنگی ها

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچکس به او کار نمیداد...همه می 

گفتند:"توبه هیچدردی نمی خوری"...یک شب که مداد رنگی ها توی  سیاهی کاغذ گم شده 

بودند...مداد سفید تا صبح کارکرد...ماه کشید... مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک و 

کوچک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی جای  خالی  او با هیچ رنگی پرنشد...

لالایی

گفته بودی زود برمی گردی...

آنقدر زود که ماهیها هنوز بیدار نشده باشند...

ومن سالهاست کنار حوض خانه ام نشسته ام...

وبرای ماهیها لالایی می خوانم...

عنوان ندارد

دریا خودش را با موج تعریف می کند.

جنگل خودش را بادرخت

آسمان خودش را با ستاره ها

و من خودم را با تو تعریف میکنم...

خوش به حال آسمون


خوش به حال آسمون هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره...

به کسی توجه نمیکنه...

از کسی خجالت نمیکشه...

می باره و میباره و...

اینقدر میباره تا آبی شه ...آفتابی شه...!

کاش...

کاش می شد مثل آسمون بود...

کاش میشدوقتی دلت گرفتاونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی...

بعدشم انگار نه انگار که بارشی بوده...

 

ترجمه ی متن مادر...

پسربچه ای از مادرش پرسید:چرا تو گریه می کنی؟


مادر جواب داد برای اینکه من زن هستم.


او گفت: من نمی فهمم!مادرش اورا بغل کرد و گفت: تو هرگز نمی فهمم


بعد پسربچه از پدرش پرسید:چرا به نظر می آـید که مادر بی دلیل گریه می کند.


همه زنها بی دلیل گریه می کنند!این تمام چیزی بود که پدر می توانست بگوید.


پسربچه کم کم بزرگ و مرد شد.اما هنوز درشگفت بود که چرا زنها گریه می کنند؟


سرانجام او مکالمه ای با خدا انجام داد و وقتی خدا پشت خط آمد،او پرسید:


خدایا چرا زنها به آسانی گریه می کنند؟


خدا پاسخ داد:وقتی من زن را آفریدم،گفتم او باید خاص باشد


من شانه هایش را آنقدر قوی آفریدم تا بتواند وزن جهان را تحمل کند


و در عین حال شانه هایش را مهربان آفریدم تا آرامش بدهد.


من به او یک قدرت درونی دادم


تا وضع حمل و بی توجهی که بسیاری اوقات از جانب بچه هایش به او می شود را

 

تحمل کند.من به او سختی را دادم که به او اجازه می دهد وقتی که همه 

 

تسلیم شدند اوادامه بدهدو از خانواده اش به هنگام بیماری و خستگی و 


بدون گله و شکایت مراقبت کند.من به او حساسیت عشق به بچه هایش 


را در هر شرایطی حتی وقتی بچه اش او را به شدت آزار داده است ارزانی 


داشتم.من به او قدرت تحمل اشتباهات همسرش را دادم و او را از دنده 



همسرش آفریدم تا قلبش را حفظ کند.من به او عقل دادم تا بداند که یک 


شوهر خوب هرگز به همسرش آسیبنمیرساند.اما گاهی اوقات قدرتها و 

تصمیم گیری هایی را برای ماندن بدون تردید در کنار او امتحان می 


کند.سرانجام اشک را برای ریختن به او دادم.این مخصوص اوست تا 


هروقت که لازم شد از آن استفاده کند.پسرم می بینی که زیبایی زن در 


لباسهایی که می پوشدودر شکلی که دارد یا به طریقی که موهایش را 


شانه می زند نیست.زیبایی زن باید در چشمانش دیده شود.


چون درچه ای است به سوی قلبش، جائیکه عشق سکونت دارد.


کم کم داریم به روز مادر نزدیک میشیم...

امیدوارم فقط تو این روزا قدر مادرامونو ندونیم و براشون کادو نخریم و بهشون تبریک نگیم ...

امیدوارم همیشه قدرشونو بدونم...

اونا تنها کسایی هستند که نگران ما هستند...

                                      چقدر قدرشون را میدونیم؟

من از طرف خودم وتمامی دوستان روز مادر رو به همه مادران به ویژه مادرم و مادر بزرگم تبریک میگم..

به مامان بابام هم از راه دور تبریک میگم...

متنی درباره ی مادر...


A little boy asked his mother, "Why are you crying?" "Because I'm a

 woman," she told him.


"I don't understand," he said. His Mom just hugged him and said, "And you

 never will."


Later the little boy asked his father, "Why does mother seem to cry for no

 reason?"

" All women cry for no reason," was all his dad could say.


The little boy grew up and became a man, still wondering why women cry.


Finally he put in a call to God. When God got on the phone


he asked, "God, why do women cry so easily?"
God said: " When I made the woman she had to be special.


I made her shoulders strong enough to carry the weight of the world,


yet gentle enough to give comfort.


I gave her an inner strength to endure childbirth and the rejection that many

 times comes from her children.


I gave her a hardness that allows her to keep going when everyone else

 gives up,


and take care of her family through sickness and fatigue without

 complaining.


I gave her the sensitivity to love her children under any and all

 circumstances,


even when her child has hurt her very badly.


I gave her strength to carry her husband through his faults


and fashioned her from his rib to protect his heart.


I gave her wisdom to know that a good husband never hurts his wife,


but sometimes tests her strengths and her resolve to stand beside him

 unfalteringly.

And finally, I gave her 

a tear to shed. This is hers exclusively to use whenever it is needed."


"You see my son," said God,


"the beauty of a woman is not in the clothes she wears, the figure that she

 carries,


or the way she combs her hair.


The beauty of a woman must be seen in her eyes,


because that is the doorway to her heart - the place where love resides



محبت

محبت را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در نقاشی اش سیاه کشیده بود که پدرش در
 
زیر آفتاب نسوزد.

ویلون زن

در يك سحرگاه سرد ماه ژانويه، مردي وارد ايستگاه متروي واشينگتن دي سي شد و شروع به نواختن ويلون كرد.
اين مرد در عرض ?? دقيقه، شش قطعه ازبهترين قطعات باخ را نواخت. از آنجا كه شلوغ ترين ساعات

 صبح بود، هزاران نفر براي رفتن به سر كارهايشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقيقه گذشته بود كه مرد ميانسالي متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهايش كاست و چند ثانيه

 اي توقف كرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

يك دقيقه بعد، ويلونزن اولين انعام خود را دريافت كرد. خانمي بي آنكه توقف كند يك اسكناس يك دلاري

 به درون كاسه اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقيقه بعد، مردي در حاليكه گوش به موسيقي سپرده بود، به ديوار پشت سر تكيه داد، ولي

 ناگهان نگاهي به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،

كسي كه بيش از همه به ويلون زن توجه نشان داد، كودك سه ساله اي بود كه مادرش با عجله و

 كشان كشان به همراه مي برد. كودك يك لحظه ايستاد و به تماشاي ويلونزن پرداخت، مادر محكم تر

 كشيد وكودك در حاليكه همچنان نگاهش به ويلون زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، اين صحنه، توسط

 چندين كودك ديگرنيز به همان ترتيب تكرار شد، و والدينشان بلا استثنا براي بردنشان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ?? دقيقه اي كه ويلون زن مي نواخت، تنها شش نفر، اندكي توقف كردند. بيست نفر

 انعام دادند، بي آنكه مكثي كرده باشند، و سي و دو دلار عايد ويلون زن شد. وقتيكه ويلون زن از

 نواختن دست كشيد و سكوت بر همه جا حاكم شد، نه كسي متوجه شد. نه كسي تشويق كرد، ونه

 كسي او را شناخت.

هيچكس نميدانست كه اين ويلون زن همان”جاشوا بل” يكي از بهترين موسيقي دانان جهان است، و

 نوازنده ي يكي از پيچيده ترين قطعات نوشته شده براي ويلون به ارزش سه ونيم ميليون دلار، ميباشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در يكي از تاتر هاي شهر بوستون، برنامه اي اجرا كرده

 بود كه تمام بليط هايش پيش فروش شده بود، وقيمت متوسط هر بليط يكصد دلار بود.

اين يك داستان حقيقي است،نواختن جاشوا بل در ايستگاه مترو توسط واشينگتن پست ترتيب داده

 شده بود، وبخشي از تحقيقات اجتماعي براي سنجش توان شناسايي، سليقه و الوويت هاي مردم بود.

نتيجه: آيا ما در شرايط معمولي وساعات نامناسب، قادر به مشاهده ودرك زيبايي هستيم؟ لحظه اي

 براي قدرداني از آن توقف ميكنيم؟ آيا نبوغ وشگرد ها را در يك شرايط غير منتظره ميتوانيم شناسايي كنيم؟

يكي از نتايج ممكن اين آزمايش ميتواند اين باشد،
اگر ما لحظه اي فارغ نيستيم كه توقف كنيم و به يكي از بهترين موسيقي دانان جهان كه در حال

 نواختن يكي از بهترين قطعات نوشته شده براي ويلون است، گوش فرا دهيم ،چه چيز هاي ديگري را

 داريم از دست ميدهيم؟

پیانو

این داستان از زبان یک استاد پیانوئه:
سالها پیش شاگردی داشتم به اسم جک.او علاقه ی خیلی زیادی به یادگیری پیانو داشت و این کار را با عشق ادامه میداد اما هیچ گونه استعدادی در نواختن نداشت!
او حتی از بی استعدادترین شاگرد هایم هم بی استعدادتر بود!
وقتی ازش می پرسیدم که چرا به آموختن پیانو علاقه داره میگفت آرزوش اینه که یه روز برای مادرش پیانو بزنه!
من هیچ وقت مادرشو ندیده بودم فقط گاهی او را در داخل ماشین میدم که جک رو میبرد و میاورد.
چند هفته ای گذشت و هیچ خبری از جک نبود.
از طرفی خوشحال بودم که از دست یک شاگرد بی استعداد راحت شدم و از طرفی هم نگرانش بودم.
قرار بود اون هفته تعدادی از شاگردهام در کلیسا اجرا داشته باشن جک هم باهام تماس گرفت و خواهش کرد که اجازه بدم اون هم اجرا داشته باشه
من هم اجرای اونو آخر گذاشتم تا اگه یه وقت خرابکاری کرد بشه جمعش کرد!
روز اجرا فرا رسید و جک رو دیدم که با سر و وضعی ژولیده اومده!
با خودم گفتم یعنی مادرش نمیتونست یه لباس درست و حسابی تنش کنه؟!
نوبت اجرای جک شد و او یه قطعه از شوبرت رو به زیبایی تمام و حتی بهتر از خیلیا اجرا کرد!
وقتی نواختنش تموم شد میکروفن رو به طرفش بردم و پرسیدم:تو که اینقدر دوست داشتی یه روز برای مادرت بنوازی پس چرا با خودت نیاوردیش؟!
جواب داد:مادر من از کودکی ناشنوا بود و از حدود 7 ماه قبل دچار سرطان شده بود.
3 هفته ی پیش رفت پیش خدا و اجرای امروز من تنها اجرایی بود که مادرم تونست اونو واقعا بشنوه...!!

بدترین شکل دلتنگی اونه که کنار یکی باشی و بدونی هرگز بهش نخواهی رسید...