ای کاش...

ای کاش آسمان حرف کویر را درک می کرد

 و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد !

 ای کاش واژه ی حقیقت آنقدر با دلها صمیمی بود که برای بیانش نیازی به شهامت نبود ! 

ای کاش دلها آنقدر خالص بود که دعای قلب بعد از پایین آمدن دستها مستجاب می شد ! 

ای کاش پروانه عشق را در سوختن شمع می دید و او را باور می کرد !

 ای کاش با هم بودن معنی عاطفه را درک می کرد !!!

خورشید دختر یلداست(عرفان نظر اهاری)

یلدا نام فرشته ای است بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره.

 یلدا نرم نرمک با مهرآمده بود. 

با اولین شب پاییز و هر شب ردپای سیاهش را قدری بیش تر بر سر آسمان می کشید تا آدم ها زیر گنبد کبود آرام بخوابند.



یلدا هرشب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت ولابه لای خواب های زمین، لالایی اش را زمزمه می کرد. گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد.
***


ادامه در ادامه ی مطلب

ادامه نوشته

زندگی

اگر روزی

محبت کردیم بی منت

لذت بردیم بی گناه

بخشيدیم بدون شرط

آن روز واقعا زندگی کرده ایم

بیایم یک روز هم که شده زندگی کنیم ...


فکر تلخ...

خيلي وقته يه فكر تلخ نشسته تو ذهنم

اينه كه

اون دنيا جهنمشم از اين دنيابهتره

چون اونجا همه يه رنگن!!گناهكار....

اينجا چي،يكي يه رنگه، يكي دو رنگه

يكي هزار رنگ
.
.
.
.
و من آواره در اين دنياي رنگ ها....

می خواهم...

می خواهــم انســــــــــان نباشم...

گوسفندی باشم ، پا روی یونجه هــــــا بگذارم

اما دلــــــــــی را دفن نکنم ...!

...گرگی باشم ، گوسفند هـــــــا را بِدَرم

اما بدانم ، کــــــــارم از روی ذات است نه از روی هوس ...!

... ... خفاشی باشم که شبهاگردش کنم

با چشمهای کور ، اما خوابی را پرپر نکنم

کلاغی باشم که غار غار کنم

امـــــــــا

پرهایم را رنگ نکنم و دلی را با دروغ بدست نیاورم...!

جمله ی تلخ

من در کشوری زندگي مي كنم كه زبانش پارسي است اما به آن فارسي مي گويند چون عربي "پ" ندارد .......

متنی از دکتر علی شریعتی

باتو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو، کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند
باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
ابر، حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند
و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش دارد
باتو، دریا با من مهربا نی می کند
باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو، من با بهار می رویم
باتو، من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو، من درشیره ی هر نبات میجوشم
باتو، من در هر شکوفه می شکفم
باتو، من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم، درحلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم، درنای جویباران زمزمه می کنم
باتو، من در روح طبیعت پنهانم
باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از
خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بویخاک، شاخه های شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند
بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو، من با بهار می میرم
بی تو، من در عطر یاس ها می گریم
بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو، من زندگی را، شوق را،بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم
بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ و پر کینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه ،باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.

 

انشا

سالها پیش در یکی از دبیرستان های تهران موضوع انشای پایان ترم اینگونه مطرح شده بود:

 ‏"‏شجاعت یعنی چه؟‏"

 دانش آموزی نوشته بود:‏

 "‏شجاعت یعنی این‏"‏ و بعد ورقه را سفید تحویل داده بود؛

 آن برگه بین تمام معلمین آن مدرسه گشت و همه با هم به آن بیست دادند.

 آن دانش آموز کسی جز دکتر علی شریعتی نبود !‏

خودت

خودت را نبین که آدم روزهای ِ همیشه ای؛
روزهای خوب و روزهای بد
روزهای خوشی و روزهای ناخوشی
روزهای نیاز و روزهای بی نیازی.
اغلب آدمها
آدم روزهای خوبند
... همراه روزهای خوشی
رفیق روزهای نیاز...
همین که روزهای خوبت تمام شود،
می روند
همین که خوشی هایت بگذرد،
فراموشت میکنند
همین که نیازشان بر آورده شود،
کاری به کارَت ندارند
تو اما
آدم روزهای همیشه ای
آدم روزهای خوب
آدم روزهای بد
آدم روزهای ِ..

تهران

خیالم از این شهر راحت است.

هوای همیشه ابری اش هم اگر ماه را بدزدد...

نگاه مهتابی تو هست برای امتداد شب هایم.

دست هایش را میگیری , الوده اش میشوی

صدایش میکنی , به سرفه می افتی

به اغوشش میکشی , بوی دود میگیری

به چشم هایش خیره میشوی

 برای هزار سال اینده منجمد میشوی از یخ نگاهش

اسمش را میپرسی

 فریاد میزند : " تهران "

زندگی

خندم می گیرد از تقلایت ای دنیا که چگونه در پی آنی که زمینم بزنی.
ای دنیای پر از سراب این را بدان:
اگر تمام غم هایت را بر دلم فرو ریزی، هرگز در مقابلت کمر خم نخواهم کرد.
اگر تمام دردها و رنج هایت را بر سرم آوری، هرگز در مقابلت زانو نمی زنم.
اگر تمام سختی ها را زمینه راهم کنی، هرگز زندگی را در مقابلت نمی بازم.
اصلا
 هر چه خواهی کن، هر چه خواهی باش...

ولی همیشه این را بدان

 من، خدا را دارم.


تا کجا؟

تا کجا میخواهی بروی؟! اینهمه رفتنت چه فایده ای دارد اصلا؟

به پشت سرت نگاه کن!

این سایه ی تو نیست!

منم که به دنبال تو راه افتاده ام!

مثل بادکنکی به دست کودکی!

هرجا میروی با یک نخ به تو وصلم!

نخ را که قطع کنی میروم پیش خدا!!

کاش

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد

کاش واژۀ حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای بیان کردنش به شهامت نیازی نبود

کاش دلها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از پایین آمدن دستها مستجاب می شد

کاش شمع حقیقت محبت را در تقلای بال و پر پروانه می دید و او را باور می کرد

کاش مهتاب با کوچه های باریک شب آشناتر بود

کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را بدست خزان نمی سپرد

کاش فریادها آنقدر بی صدا بودند که حرمت سکوت را نمی شکست

کاش در قاموس غصه ها شکوه لبخند در معنی داغ اشک گم نمی شد و بالاخره

کاش کاش.....................


خدا میداند

خدا می داند !!!

ولی آنروز که آخرین زنگ دنیا می خورد

دیگر نه می شود تقلب کرد و نه میشود سر کسی را کلاه گذاشت.

آنروز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش ، از جلسه امتحان هم کوچکتر بود.

آنروز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود

سوالی که بیش از یک بار نمی توان به آن پاسخ داد.

خدا کند آنروز که آخرین زنگ دنیا می خورد

روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جز خوبها بنویسند.

خدا کند حواسمان بوده باشد

زنگهای تفریح آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات یادمان رفته باشد.

خدا کند که دفتر زندگیمان را جلد کرده باشیم و بدانیم دنیا چرک نویسی بیش نیست...