گمشده

هر کس گمشده ای دارد ،

و خدا گمشده ای داشت .

هر کسی دو تاست ،

و خدا یکی بود .

و یکی چگونه می توانست باشد ؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند، هست ،

و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .

" در آغاز هیچ نبود ، کلمه ای بود و آن کلمه خدا بود "

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

زندگی


وقتی دنیا حکایت رفتن و رفتن است، زندگی، گشودن در است…

درهایی که قفل شده‌اند، درهایی که با غل و زنجیر به روی تو بسته شده‌اند، درهایی که  

دیگر درنیستند، دیوارند.

باز کردن این درها قدرت می‌خواهد، عشق می‌خواهد، صبوری می‌خواهد…

با همه‌ی این‌ها، در را که می‌گشایی، نوبت یک در دیگر است. با غل‌ و زنجیرهایی محکم‌تر و 

سمج‌تر!می‌دانی که پشت این درها چیست…


بارون

کوچیک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست 

ولی مگه خدا هم گریه می کنه؟!چرا باید دل خدا بگیره!!!!

 دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم 

اشک خدا را تو یه کاسه جمع کنم 

تا هر وقت دلم گرفت کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم! 

آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد 

حس میکردم که آدما دل خدا رو شکستند

و یا از یاد خدا غافل شدند همه می گفتند باران رحمت خداست 

ولی حس کودکانه من می گفت: 

خدا دلش از دست آدما گرفته


شاید

شاید گاهی.. جایی.. زمانی ...

باید زندگی را رنگی دید ..

شفاف و زلال..

از پشت تیله های رنگی کودکی هایمان ...!