زیبا سلام(پست ثابت)

زیبا سلام

زیبا هوای حوصله ابری ست

چشمی از عشق ببخشایم

تا رو به آفتاب بشوید دلتنگی مرا

زیبا تمام حرف من این است

من تمام عشق را با نام تو آغاز کردم

هر جا هستی عشق را آغاز کن.

زیبا سلام

زیبا هوای حوصله ابری ست

چشمی از عشق ببخشایم

زیبا کنار حوصله ام بنشین

زیبا کنار حوصله ام بنشین و مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره عشق

بنشان مرا به منظره باران

بنشان مرا به منظره رویش

من سبز می شوم.

زیبا سلام



سیب

  شعر اول از حمید مصدق:

          تو به من خنديدي و نمي دانستي

          من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

          باغبان از پي من تند دويد

          سيب را دست تو ديد

         غضب آلود به من كرد نگاه

         سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

        و تو رفتي و هنوز،

       سالهاست كه در گوش من آرام آرام

      خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

     و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

     كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

       بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

          من به تو خنديدم

         چون كه مي دانستم

        تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي

         پدرم از پي تو تند دويد

      و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

       پدر پير من است

      من به تو خنديدم

      تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

     بغض چشمان تو ليك

     لرزه انداخت به دستان من و

     سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

     دل من گفت: برو

    چون نمي خواست به خاطر بسپارد

     گريه تلخ تو را

     و من رفتم و هنوز

    سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

    حيرت و بغض تو تكرار كنان

    مي دهد آزارم

     و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

     كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 

جوابیه ای که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده:

            دخترک خندید و

       پسرک ماتش برد!

       که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

        باغبان از پی او تند دوید

        به خیالش می خواست،

                 حرمت باغچه و دختر کم سالش را

        از پسر پس گیرد!

         غضب آلود به او غیظی کرد!

        این وسط من بودم،

       سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

      من که پیغمبر عشقی معصوم،

       بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

              و لب و دندان ِ

        تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

        و به خاک افتادم

        چون رسولی ناکام !

       هر دو را بغض ربود...

       دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

"            او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

       پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

"        مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

         سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

        عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز!

       جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

       همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

     این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت...

متنی کوتاه از دکتر علی شریعتی

اگر دروغ رنگ داشت؛
هر روز شاید ؛ ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه میبست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت؛
عاشقان سکوت شب را ویران میکردند

اگر براستی خواستن توانستن بود؛
محال نبود وصال !
و عاشقان که همیشه خواهانند؛
همیشه میتوانستند تنها نباشند

اگر گناه وزن داشت؛
هیچ کس را توان ان نبود که قدمی بردارد ؛
تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی ...
و من شاید ؛ کمر شکسته ترین بودم

اگر غرور نبود؛
چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند ؛
و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان جستجو نمیکردیم

اگر دیوار نبود؛ نزدیک تر بودیم ؛
با اولین خمیازه به خواب میرفتیم
و هر عادت مکرر را در میان زندان حبس نمیکردیم

اگر خواب حقیقت داشت؛
همیشه خواب بودیم
هیچ رنجی بدون گنج نبود ... ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند؛
دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدید ؛
تا دیگران از سر جوانمردی ؛
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد ....
اگر همه ثروت داشتند

اگر مرگ نبود؛
همه کافر بودند ؛
و زندگی بی ارزشترین کالا یود
ترس نبود ؛ زیبایی نبود ؛ و خوبی هم شاید اگر عشق نبود؛
به کدامین بهانه میگریستیم ومیخندیدیم؟
کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب میاوردیم؟
آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم ....

اگر عشق نبود
اگر کینه نبود؛
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند

اگر خداوند؛
یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد
من بی گمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن مرا
آنگاه نمیدانم
براستی خداوند کدامیک را می پذیرفت؟

دکتر شریعتی

پدر

وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره
میفهمی ... پیر شده
وقتی داره صورتشو اصلاح میکنه و دستش میلرزه
میفهمی .... پیر شده

وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره
میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه....

و  میفهمی نصف موهای سفیدش
به خاطر غصه های تو بود...

زندگی

زندگی درست مثل یک تاکسی است
مسافران تک تک پیاده می شوند از آن
تنها تفاوت این تاکسی با تاکسی های دیگر
پیاده کردن مسافران است در جایی که نمی خواهند..

محبت

پدر آمد از راه
دست هایش خالی
کودکان چشم به دستان پدر…
سفره خالی را پدر از پنجره بیرون انداخت
سفره قلبش را
... ... بار دیگر گسترد!
بچه ها آن شب هم
مثل دیگر شبها
یک شکم سیر محبت خوردند

مشخصات

نام:انسان

نام خانوادگی :آدمیزاد


 

نام پدر :آدم


 

نام مادر:حوا


 

لقب :اشرف مخلوقات


 

نژاد:خاکی ساکن : کهکشان راه شیری،


 

منظومه شمسی ، زمین


 

صادره از: سراچه دنیا


 

مقصد :سرای آخرت


 

ساعت پرواز : نامعلوم


 

مکان پرواز: نامعلوم


 

حضور در فرود گاه : لحظه ای قبل از پرواز


 

وسایل لازم : دو متر پارچه سفید ،
عمل نیک ،علم مفید ،
دعای اولاد صالح ،دعای مؤمنین


 

اضافه بار مجاز : عمل صالح کاملأ مجاز است.


 

توصیه های ایمنی: اجرای دقیق آموزه های
قرآن وسنت پیامبر (ص).


 

برای کسب اطلاعات بیشتر
به قرآن و سنت پیامبر مراجعه فرمایید
تماس ومشاورهم به صورت
شبانه روزی،رایگان،مستقیم
وبدون وقت قبلی خواهد بود.


 

درصورتیکه قبل ازپروازبا مشکلی
روبه روشدیدبا شماره های
زیرتماس بگیرید: (آیه186 سوره بقره
،آیه 45 سوره نساء ، آیه 129 سوره توبه
، آیه 55 سوره اعراف ،
آیات 2و3 سوره طلاق)


 

سفر آسوده ای در پیش داشته باشید .

انشرلی

آنه !

 تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت


وقتی روشنی چشمهایت


 

در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود


با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت


از تنهایی معصومانه دستهایت


آیا می دانی که در هجوم دردها و غم هایت


و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت


حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود؟


آنه !
اکنون آمده ام تا دستهایت را


به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری


در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی


و اینک آنه،

 شکفتن و سبز شدن در انتظار توست… در انتظار تو

قبل از اینکه بخواهی درمورد من قضاوت کنی و من را نصیحت کنی...


در راه من قدم بزن...


از خیابانها،کوهها و دشت هایی که من گذر کرده ام گذر کن...


اشکهایی بریز که من ریختم....


دردها و خوشی های مرا تجربه کن....


سالهایی را بگذران که من گذراندم...


روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم..


احساسی را داشته باش که من داشتم...


آنطور که من شکستم بشکن...


دوباره و دوباره برخیز و مجددا در همان راه سخت قدم بزن....


همانطور که من انجام دادم...


خدا را با چشم های بسته از شوق در آغوش بکش...


چشمانت را باز کن و ببین که خدا از تو دور شده...

 

بی دلیل...


به دنبال خدا نگرد زیرا ...

به دنبال خدا نگرد خدا در بیابان های خالی از انسان نیست، خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست.

به دنبالش نگرد، خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست

خدا در قلبی است که برای تو می تپد، خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد، خدا آن جاست

در جمع عزیزترین هایت، خدا در دستی است که به یاری می گیری، در قلبی است که شاد می کنی، در لبخندی است که به لب می نشانی.

خدا در بتکده و مسجد نیست، گشتنت زمان را هدر می دهد، خدا در عطر خوش نان است، خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی، خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن، خدا آن جا نیست

او جایی است که همه شادند و جایی است که قلب شکسته ای نمانده در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش

در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست.

زندگی چالشی بزرگ است، مخاطره ای عظیم فرصت یکه و یکتای زندگی را نباید صرف چیزهای کم بها کرد چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد زندگی کاروانسرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم و سپیده دمان از آن بیرون می رویم فقط چیزهایی اهمیت دارند چیزهایی که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند همچون معرفت بر الله و به خود آیی دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم

دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم .

سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند

کسانی که از دنیا روی برمی گردانند نگاهی تیره و یأس آلود دارند آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید: آیا «زندگی» را «زندگی کرده ای»؟


یک دیوار تا خدا


ادمه ی مطالب را از دست ندهید

شاید نظرتون درباره ی خدا تغییر کرد

شاید باهاش مهربون تر شدید!!!!!!!!!!!!


ادامه نوشته

پیامی از سوی خدا به بنده های دل شکسته....

می دانم هر از گاهی دلت تنگ می شود. همان دل های بزرگی که جای من در آن است، آن قدر تنگ می شود که حتی یادت می رود من آنجایم.

دلتنگی هایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش!

هنوز من هستم.

هنوز خدایت همان خداست!

هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمی خواهم تو همان باشی!

تو باید در هر زمان بهترین باشی.

نگران شکستن دلت نباش!

می دانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.

و جنسش عوض نمی شود ...

و می دانی که من شکست ناپذیر هستم ...

و تو مرا داری ...برای همیشه!

چون هر وقت گریه می کنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...

چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...

چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،

صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!

درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!

دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...

می خواهم شاد باشی ...

این را من می خواهم ...

تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.

من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)

و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.

شب ها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟

اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!

فقط کافیست خوب گوش بسپاری!

و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!

پروردگارت ...

با عشق !


چی می شد اگه خدا


چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده،  چرا که ما وقت نکردیم دیروز از او تشکر کنیم.

چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما را هدایت نمی کرد، چون امروز اطاعتش نکردیم.

چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود، چرا که دیروز قادر به درکش نبودیم.

چی می شد که دیگه شکوفا شدن گلی را نمی دیدیم، چرا که وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم و شکر نکردیم.

چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می کرد، چرا که ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم.

چی می شد اگه خدا در خانه اش را می بست، چرا که ما در قلب های خود را بسته بودیم.

چی می شد اگه خدا امروز به حرف هامون گوش نمی کرد، چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم.

چی می شد اگه خدا خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت، چون به یادش نبودیم.

دل نوشته هایی برای خدا



از خدا پرسیدم: خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی!

حتی برای یک نفر مهم نیست شیر باشی یا آهو  مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی کوچک باش و عاشق... که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی

· موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن فرقى نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران...

زلال که باشی، آسمان در توست.



متن هایی متفاوت و خواندنی شکرگزاری ازخداوند

خدای مهربون رو شکر میکنم

برای فرزندم که از شستن ظرفها شکایت دارد

و این یعنی خونه مونده و تو خیابون ول نیست.

———————————————–

برای شلوغی و کثیفی خانه بعد از مهمانی

چون یعنی دوستانی دارم که پیشم میان.

———————————————–

برای لباسهایی که کمی برام تنگ شدن

چون یعنی غذا برای خوردن دارم.

———————————————–

برای سایه ای که شاهد کار منه

چون یعنی خورشید تو زندگیم میتابه.

———————————————–

برای پنجره هایی که باید تمیز بشه

چون یعنی خانه ای برای زندگی کردن دارم.

———————————————–

برای جای پارکی که در انتهای پارکینگ پیدا میکنم

چون یعنی قادر به راه رفتن هستم و وسیله نقلیه دارم.

———————————————–

برای هزینه بالا برای گرمایش

چون یعنی خانه گرمی دارم.

———————————————–

برای کوه لباسهایی که باید شسته و اتو بشوند

چون یعنی رختی برای پوشیدن دارم.

———————————————–

برای کوفتگی و خستگی عضلاتم آخر روز

چون یعنی قادر بودم که سخت کار کنم.

———————————————–

برای زنگ ساعتی که صبح مرا از خواب بیدار میکند

چون یعنی هنوز زنده هستم.

———————————————–

و خدا را شکر میکنم برای همکاران ودوستان مهربونی که دارم

چون باعث میشوند کار وزندگی برایم با انگیزه،جالب و خوب باشد. 

" قِســمَت "

چِـه کلمـِـه مََََََََََظلــومــي استــــ

" قِســمَت "

تَمــــام ِ تَقصــیرهـــاي مــا را بـِـه عُهــده مــی گیـــرَد

آنشرلی


آنشرلی هم نشدیم :یکی ازمون بپرسه :آنه!


تکرارغریبانه روزهایت چگونه گذشت؟

دنیای ما پراست از دستهایی که از نگه داشتن نقابها خسته نمیشوند...

کوچه ی بن بست

هیچگاه به كوچه بن بست ناسزا نگو

رنج بن بست بودن برایش كافیست ...

دیرگاهیست

دیرگاهیست

بالهایمان را آویخته ایم به جالباسی

عادت کرده ایم به زمین

زمین جای گرم و نرمیست

چه خیال اگر چشمهایمان را خواب

چه خیال اگر دلهایمان را آب برده است...

سکوت

آنقدر فریاد هایم را،سکوت کرده ام،

که...

اگر به چشمانم بنگرید،کر میشوید...!

محاکمه ی تلخ

چه تلخ محاکمه میشوند پاییز و زمستان

که برای جان دادن به درخت جان میدهند...

وچه نا عادلانه کمی آن طرف تر

همه چیز به اسم بهار تمام میشود...!

چه کار میشود کرد؟

وقتی واقعیت ها , آدم را فریب بدهند

چه کار می شود کرد ؟

روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده است

و راست راست توی خیابان راه می رود

عشق نشسته است کنار خیابان ,

کلاهی کشیده بر سر

و دارد گدایی می کند

و مرگ ,

در قالب دخترکی زیبا ,

گلهای رز زرد می فروشد.

زندگی

زندگی

چون گل سرخ است

پر از عطر...

پر از خار...

پر از برگ لطیف...

یادمان باشد اگر گل چیدیم ...

عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار هم اند.


کاش می شد زندگی را هم عوض کرد٬
مثل «چایی»٬
وقتی که سرد می شود…

شهر من

شهر من اینجا نیست !
اینجا…
آدم که نه!
آدمک‌هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند!
و جالب تر !
اینجا هر کسی
هفتاد رنگ بازی میکند
تا میزبان سیاهی دیگری باشد!
.
شهر من اینجا نیست!
اینجا…
همه قار قار چهلمین کلاغ را
دوست می‌دارند!
و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد!
.
شهر من اینجا نیست!
اینجا…
سبدهاشان پر است از
تخم‌های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند!
.
من به دنبال دیارم هستم,
شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است!

کاش بخونی

یه دوست معمولی وقتی میاد خونت، مثل مهمون رفتار می کنه.
یه دوست واقعی درِ یخچال رو باز می کنه و از خودش پذیرایی می کنه. 

یه دوست معمولی هرگز گریه تو رو ندیده.
یه دوست واقعی شونه هاش از اشکای تو خیسه.

یه دوست معمولی اسم کوچیک پدر و مادر تو رو نمی دونه.
یه دوست واقعی اسم و شماره تلفن اونها رو تو دفترش داره.

یه دوست معمولی یه دسته گل واسه مهمونیت میاره.
یه دوست واقعی زودتر میاد تا تو آشپزی بهت کمک کنه و دیرتر می ره تا به کمکت همه جا رو جمع و جور کنه.

یه دوست معمولی متنفره از این که وقتی رفته که بخوابه بهش تلفن کنی.
یه دوست واقعی می پرسه چرا یه مدته طولانیه که زنگ نمی زنی؟

یه دوست معمولی ازت می خواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزنی.
یه دوست واقعی می خواد مشکلاتت رو حل کنه.

یه دوست معمولی وقتی بینتون بحثی می شه دوستی رو تموم شده می دونه.
یه دوست واقعی بعد از یه دعوا هم بهت زنگ می زنه.

یه دوست معمولی همیشه ازت انتظار داره.
یه دوست واقعی می خواد که تو همیشه رو کمکش حساب کنی

و بالاخره:

یه دوست معمولی این حرف های منو می خونه و فراموش می کنه.
یه دوست واقعی اونو واسه همه و دوباره واسه خودم می فرسته.

دعا

    بنده ای خدا را گفت: اگر سرنوشت مرا تو نوشته ای پس چرا دعا کنم؟
-

-

-

       خدا گفت: شاید نوشته باشم هرچه دعا کند...
      

تشکر...

سلام


ممنون که برام نظر میذارید،و منو همراهی میکنید.


من یه چند روزی نبودم یعنی مسافرت بودم و لی همیشه از وبم خبر داشتم یکی بود که هم وبم و اپ میکرد و هم نظرات و خبرارو بهم میگفت،برای همینم از دوست خوبم پرنیان جون تشکر میکنم امیدوارم شماهم از این دوستای خوب داشته باشید.

رفیق خوب مثل خودکار نیست

که وقتی جوهرش تموم شد بندازیش دور…

رفیق خوب مثل جوهر خودکاره

که واست خاطره های به یاد موندنی رو ماندگار میکنه



دل های پاک

دل های پاک خطا نمی کنند ، سادگی می کنند و امروز سادگی پاک ترین خطای دنیاست!

عادت

ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند ،

چه تلخ است قصه ی عادت

سرنوشت

ابر سرنوشت هر چه میخواهی ببار ، چتر من خداست!

شکست

هیچ وقت از شکست ناراحت نمیشم ،

کارگردان سخت ترین نقش ها رو به بهترین بازیگر میده!

حیرت

حیرت نام دیگر من است ،

وقتی دستم به زنگ خانه ی خدا نمی رسد

و رهگذری زنگ را برایم می زند ،

حیرت نام دیگر من است ،

وقتی هنگام تشکّر می بینم رهگذر خود خداست!

خدایا دوستت دارم

خداوندا...

خداوندا.... در گلویم ابرِ کوچکی است که خیال بارش ندارد ، می شود مرا کمی بغل کنی


کاش اونقدر که دوسم داره منم بتونم دوسش داشته باشم
.
.
.
.
.

خدارو میگم...


 گاهی وقتا از نردبان بالا میرویم تا دست های خدا را بگیریم غافل از اینکه خدا پایین

ایستاده و نردبانرا محکم گرفته که ما نیفتیم

 



 

آدما

برای شناخت آدما نباید عجول بود

 دیر یا زود خیلی قشنگ خودشونو نشونت میدن

 فقط باید صبور بود ... 


**********

انسانها چه زیبا نقش بازی می کنند …

و چه آسان در پشت نقابهایشان پنهان می شوند ؛

حتی خدا هم از آفرینش چنین بازیگرانی در حیرت است ….


*********

تقصیر برگ ها نیست


 آدم ها همینند!


 نفس می دهـــــــی


له ات می کنند.
.
.


بخشش

ببخــــــــــــــــش باران،اگه مــــــــــــــی باری و ما شســــــــــــته نمی شویــــــــــــم

**********

مهم نیست که چه اندازه می بخشیم .


بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود دارد.

**********

خدایا نه آنقدر بزرگم که بتوانم ببخشم... نه آنقدر کوچکم که بتوانم نبخشم خدایا بزرگم کن...

**********

برای اشتباه کردن انسان باشید . . . .

و برای بخشیدن خدا . . .




آرزوهایم

دستهایم به آرزوهایم نمی رسند

آرزوهایم بسیار دورند

ولی درخت سبز صبرم می گوید :

امیدی هست ، خدایی هست

این بار برای رسیدن به آرزوهایم

یک صندلی زیر پایم می گذارم

شاید این بار

دستم به آرزوهایم برسد

خدا


“ آدم ” به خدا خیانت کرد !!

 خدا غم آفرید . . .

تنهایی آفرید . . .

بغض آفرید . . .

اما راضی نشد . . .

 کمی تامل کرد . .

آنگاه “ عشق ” آفرید !

 نفس راحتی کشید !!

انتقامش را گرفته بود از آدم . . .