شهر خاموش من ! آن روح بهارانت کو؟

شور و شیدایی انبوه هزارانت کو ؟

می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان

نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو ؟

کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن

شیهه ی اسب و هیاهوی اسبانت کو؟

زیر سر نیزه تاتار چه حالی داری ؟

دل پولادوش شیر شکارانت کو؟

سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند

نعره و عربده باده گسارانت کو ؟

چهره ها در هم و دل ها همه بیگانه زهم

روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟

آسمانت همه جا سقف یکی زندان است

روشنای سحر این شب تارانت کو ؟


( شفیعی کدکنی )

 

يكي هم اين حرف و زد : 
چرا امروز كه از همه جا صداي دعا و مداحي بلند است و تلويزيون تمام وقت تبليغات ديني پخش ميكند ،

در جامعه احساس امنيت وجود ندارد .

دليلش روشن است ، ايمان وجود دارد ولي با لباس ظلم پوشانده شده است .

و در ادامه . . . . .

گفتم اي جنگل پير تازگي ها چه خبر ؟

پوزخندي زد و گفت : هيچ ! كابوس تبر .